10-فرزام کی بود؟
سلام جوجه


صبحت ب خیر لیمو عمانی من ( میدونم که ظهره اما صبح مامان میشه ، تورو خدا آبرو
ریزی نکن..
.)
مامانت شده عین جغد شبستان ، شبا تا نزدیکا ی صبح بیدارم مامان جان ، دیشب داشتم فیلم میدیدم ، ی فیلم ترسناک
، یاد روزایی افتادم که با دوست صمیمیم میشستیم پای کامپیوتر با ی عالمه چوسفیل و پفک و چیپس و ماست عین دیوانه ها ۲-۳ تا فیلم ترسناک تازه اکران شدرو تا آخر میدیدم و این خوراکی ها رو هم پا به پاش میلومبوندیم!!! چقدرررررر کیف میکردیم، تازه جاهاییش هم که دیگه خیلی ترسناک میشد همدیگرو بغل میکردیم و جیغ میزدیم ،یادمه ی بار مامانم سر زده امد تو اتاق و مارو دار حالی دید که داشتیم paranormal activity 1 رو میدیدیم و از ترس بهم چسبیده بودیم و تند تند پفک میخوردیم!!! هیچ وقت یادم نمیره که مامانم ی دونه زد رو پیشونیش گفت نگاشون کن از ترس داران میمیرن آخه مگه مجبورید؟؟ خدایا به همه دختر دادی به منم دختر دادی!!! شانسه والا!!!
و با تعجب از اتاق رفت بیرون ، منو پگاه هم ی لبخند موزیانه زدیم به هم و دوباره مشغول شدیم ، چقدر کیف میداد خداییش!!!!! 

جوجوی مامان ، مامانت دیشب این فیلم را که خیلی هم ترسناک نبود(take me to hell ) رو به یاد ان روزا دید و کلی کیف کرد
، تخمه آفتابگردون من ، دوست دارم ی رازی رو باهات در میون بزارم ، مامان میخاد امشب واسش ی کاری انجام بدی ، نمیدونم چرا امروز تریپ دپرسی امده سراغم و به هر چیزه بدی از وقتی بیدار شدم دارم فکر میکنم ،
یکیشم مربوط میشه به فرزام .........
حتما داری تو اون دله کوچولوت که اندازه ی ی کونجده میگی که فرزام کیه ؟؟ چرا انقدر واسه مامانم مهم بوده؟؟![]()
این مربوط میشه به ی خاطره از زمان نه چندان دور ، مال وقتی که من دبیرستان میرفتم قلب کنجدی خودم 
ی روز مدرسمون تصمیم گرفت که مارو ببره برای بازدید به ی نوانخانه (جایی که بچه های بیسرپرست و بی بضاعت رو نگه میدارن) ، همه ی بچه ها صداشون درومده بود که یعنی چی؟؟ چه جای گندی ؟؟ اه ما نمیایم و ....از این حرفا .....
آخرش بچه سوسولا باهامون نیمدن و تنها کسایی که رفتن من بودم و ۴ تا از دوستام، با خودمون طبق برنامه مدرسه هزینه ای برای کمک و مقداری لباس نو و لوازم تحریر و کادو اوردیم که حسابی خوشحالشون کنیم ....
بذار اسم جایی که برای کمک رفتیم نهفته بمونه منگوله گوشم ...
ی محله درب و داغون فقیر نشین با هوای آلوده و ی ساختمون کهنه که آدم فکر میکرد هر لحظه بناش میریزه رو سر اهالی ، این جایی بود که بردنمون 
بچه ها دو گروه بودن دخترا جدا و پسرا جدا ، همه جور بچه ای توشون بود ، اکثر مربی ها بی حوصله و عصبی پسر ها با سر های تراشیده ، دختر ها از همون کودکی تو لباس های کدر و بلند و پوشیده ، کلی بچه که هر کدوم ی دنیا پر از حرف داشت، کلی چشم معصوم ، کلی چشم منتظر ، وقتی که وارد سالن پسر ها شدیم سرو صدا و شلوغی بود که انتظارمنو میکشید ، بعضی هاشون خیلی بیتربیت بودن و از همون بچگی ختم روزگار ......
یکیشون به دوست من با صدای بلند گفت ( جیگرتو خوشگله!!!!!) حالا شما دیگه تا اخرشو برید .... ی پسر بچه ۵ ساله!!! ماها هنگ کرده بودیم ![]()
هر کدومشون ی تیکه مینداختن بعضی هاشون باهم دوا میکردن همه درمون جم شده بودن ، ب غیر از ینفرشون، ی پسر ساکت و آروم که ته سالن ایستاده بود و مارو زیر چشمی نگاه میکرد ، رفتم طرفش، چشمای درشت مشکیش پر از اشک شد و سری بغلم کردهیچی نمیگفت فقط گریه .....
آروم نشستم جلوش قد ی وجبیش به زور تا کمرم میرسید، هرچی باهاش حرف زدم هیچی نمیگفت ، اما از بغلم جم نمیخورد ی عکس درورد نشونم داد ، عکس ی خانم بود ، ی زن خیلی جوون ، گفتم این کیه ؟ گفت مامانم ، گفتم کجاست ؟ با گریه گفت مرده ، بدش با بغض ادامه داد که تو خیلی شبیه مامانمی منو اینجا ول نکن .... نگاش کردم خیلی کوچیک بود ۶ سال بیشتر نداشت ، چشماش پر از درد و افسردگی بود ،در تمنای ی زره محبت بود ، انقدر احساساتی شده بودم ک بغلش کردم و سرشو بوسیدم ، که اون با تمنا دستامو گرفت و مودام دستامو میبوسید و گریه میکرد ، منم گریم گرفت ، به خدا نینی نازم اگه جز حقیقت چیزی بنویسم ، 
قلبم واسش کباب شد ، معلوم بود که هیچ دستی به سرش کشیده نشده ، مامان مامان گفتنانش دیوونم میکرد ، تا اون روز نمیدونستم که ی همچین بچه هایی هم هستن ، اسمش فرزام بود ، ی فرشته بود قند عسلم مثه خوده خودت ، قول دادم بهش که بازم بیام پیشش ، حتا اون شب با خودم عهد بستم که اگه ی وقتی عروسی کردم فرزام اولین بچم باشه دوستامم دیدنش ، هیچ کدوم از دوستامو به اندازی من دوست نداشت ، وقتی پیشش بودم ی لحظه دستمو ول نمیکرد انقدر اون احساسات و اون لحظه ها دیدنی بود که هنوزم از ذهنم نمیره ، هنوزم با یاداوارش اشک به چشمم میشینه ![]()

بعد از اینکه امدم خارج و با بابات آشنا شدم ، ی شب داشتم ماجرای فرزام رو واسش تعریف میکردم ، بابیت بهم قول داد که امدیم تهران بریم ببینیمش ، همون روزا بود که با ایمیل دوستم یکی از همون بچه هایی که باهم بودیم ، فهمیدم که فوت کرده ، ( مثه اینکه ۳ تا از بچه ها بایکی از مسولین تو ی ماشین تصادف میکنن و تو اون حادسه فقط فرزام من میمیره )
هیچ وقت درست نفهمیدم که چرا ؟ چجوری؟؟ فقط اینو میدونم که اینبار که برگشتم به همونجا همه بودن جز فرزام ، پسرک ۶ ساله من ..
اینو بدون فرزام عزیزم فرشته ی خدایی ، تو اولین پسر منی ، دوست
دارم هر جا که باشی



10-فرزام کی بود؟
